تبليغاتX
همسایه
دیوانه شدم رعایتم کن ایدل

افسانه شدم حکایتم کن ایدل

یک عمر برای چشم او میمردی

یکبار بمیر و راحتم کن ایدل

 

 

گنجشکک اشی مشی خسته از این مترسکا

کی میتونیم رها بشیم از شر این آدمکا

 

بانوی مهتابی من این نفسای آخره

باید که از اینجا بریم از این شبای مسخره

 

دلم گرفته مهربون آدمکا خیلی بَدَن

تو که نبودی ببینی سایه مو با تیر میزدن

 

بزار گرسنمون بشه تو سفره مون نون نباشه

از بیکسی دق بکنیم عشق باشه و جون نباشه

 

روی بخار پنجره خط خطیای روزگار

آخر قصه مون چی شد مونده یه اسب بی سوار

 

همسایه پاییز۸۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سیدحمیدحسینی  |